.

.

اشک

 


ای کاش میتوانستم ترا

دردیده گانم جا دهم

ازترس اینکه ، تراازدست ندهم

دیگرازدوری ات اشک نمی ریختم

تا ازدیده گانم نیفتی

برگرفته ازوبلاگ حریر خیال

نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: سه شنبه 13 دی 1390(بازدید ), ׀ موضوع: ׀

کوچه

 

 

اثری ماندگار از زنده یاد فریدون مشیری

 

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

 

در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

 

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آید، تو به من گفتی:

از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینة عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم!

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

 

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،

 

باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

 

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 

 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: جمعه 1 دی 1390(بازدید ), ׀ موضوع: ׀

سخنان ماندگار(عشق)

عشق

 

عشق بلاییست که همه خواستارش هستند - افلاطون
عشق باید شادی بخش باشد نه رنج آور - ناپلئون
عشق انسان را عاقل و با تجربه می‌کند - نینگ
هر جا که عشق خیمه زند جای عقل نیست - سعدی
نهالی شاداب تر از عشق در دل نمی‌روید - مترلینگ
به کسی عشق بورز که لایق عشق باشد نه تشنه عشق. چون تشنه روزی سیراب می‌شود - هوگو
نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: یک شنبه 18 ارديبهشت 1390(بازدید ), ׀ موضوع: ׀

حکایت ( بازگشت کودکی)

بازگشت کودکی

\ 

پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد . "
پیرمرد گفت : " من هم همینطور . "
پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم . "
پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور "
پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم ."
پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور . "
اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند .
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد .
" می فهمم چه حسی داری . . . می فهمم . "
برگرفته ازوبلاگ raz
نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: یک شنبه 18 ارديبهشت 1390(بازدید ), ׀ موضوع: ׀

شعر : (آتش گرفت )

 خاکـستـر جانــم بـبـیـن از بـسـکه جـان آتـش گرفت

از بـسـکه جان آتـش گرفـت آه وفــغان آتـش گرفت

 

از شعــله هــای عشق تـو، از جــورهـای بـیــکران

سـرتا به پا آتـش شـدم ، تـا اسـتـخوان آتـش گرفت

 

ایــن خــانۀ دل جـای تــو ، تــا جــاودان ماوای تــو

امــا زبــیــدادت بـبـیــن ایــن آشـــیــان آتـش گرفت

 

آن قوس ابروشد کمان، آن تیرمژگان چون خدنـگ

تا خـواستی تـیرم زنی ، تیـرو کــمــان آتــش گرفت

 

از جورو بیدادت دلم، همچون شفق خونـیــن شــده

از درد دل ، از ســـوز آهــــم آســمــان آتـش گرفت

 

ایــن درد بــیدرمــان دل گــفــتــم زدل بــیرون کـنـم

تا خـواســتـم گـویـم سخن امــا بــیــا ن آتـش گرفت

 

این زعـفـرانی چهــره ام را تـوبـه چشم کم مــبـیــن

بــنگر که بـرگ وبار گـلـشن از خــزان آتـش گرفت

 

ســویـم مـیـا ، ســوزد تــرا ایـن آتـش سـوزان مـن

جـان ودل « فـکـرت» زغـم تا جـاودان آتـش گرفت

نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: شنبه 3 ارديبهشت 1390(بازدید ), ׀ موضوع: ׀

حکایت

کسی که می خواست خدارا ببیند

روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: می­خواهم خدا را همین الآن ببینم!!!
کریشنا گفت: قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی...
او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا بروداخل آب.
هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.
عکسالعمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند. وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمیتواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.
در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس میکشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر میکردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!
مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر میکردم هوا بود.
کریشنا گفت: درست است. حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید... 
نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: دو شنبه 22 فروردين 1390(بازدید ), ׀ موضوع: ׀

رفتی : ( شعر)

رفتی

نـمیـدانم ؛ نـمیـدانم که از پیـشـم چرا رفتی
زعشـقت ای نگار من؛ چوافتـادم زپا رفتی
تــودرمان دلـم بـودی تـوحـل مشکـلم بـودی
غـم و درد دل غمگیـن نکردی تودوا رفتی
شده دل بسمل چشمت تورحمی کن به زخم دل
چـرا تیـر محبت را به دل کردی رها رفتی
غم دل رابه کی گویم ؛ دوای دل ز کی جـویـم
مرا تـنها به غمهایم رها کردی کجا رفتی
مـــرا بــا درد دل بــرو تــنـهــا بــمـان جــانــا
تو خوش باشی عزیز دل نگهدارت خدا رفتی
 
فکرت
نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: دو شنبه 8 فروردين 1390(بازدید ), ׀ موضوع: ׀

شعر : ( شراب عشق)

شراب عشق

ببین دریای عشقـش را چه سرکش موجها دارد
چـه بیــباکـانـه طـوفـانی چــه گــرداب بـلا دارد
 
اگـرمـوجـم بـرد ازخـود؛ کــشـم شـکـرانــۀ دریا
که این دریای طـوفـانی چــه مـوج دلکـشا دارد
 
زبـس مــستـم زعــشـق تـو، سـراپایـم نمـیدانـم
شـراب عــشـق رانــازم خــروش بیــصــدا دارد
 
درین آتش چوافـتادی مکـش فریـاد بـی حاصـل
زسـر تـا پـا اگرسـوزی کجـا چــون وچــرا دارد
 
تومعبـودم تومقصـودم ؛ تویی سـرمایه وسـودم
جـهان زنـده گی بی عشـق جانـان کی بـها دارد
 
گهی دردی توای عشقم؛گهی چون آتش سوزان
بـه کـی گـویم زدرد دل ، غـمی بی مــنـتها دارد
 
دلم دریای خون گشته ؛ زچشمانم برون گـشـته
غـم ودردم فـزون گشته؛ زبـس جورو جفا دارد
 
فـغان ونــالــه هــا کــردم زدرد دل تــونشــنیدی
نمــیدانی دل بــیـتــاب عــاشـــق هــم خـدا دارد
 
چه درد جـانگـدازی تـاروپـودم راهمی ســوزد
غـم« فکرت » به کی گویم که درد بی دوا دارد
نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: جمعه 20 اسفند 1389(بازدید ), ׀ موضوع: ׀

شعر : ( بیوفا)

 

 
 
بیوفا
گهـراشـک ریـخـتــم مگــراو اعـتـنا نکــرد
همه عهدی که بسته بود شکست وبجا نکرد
زغم عـشق سـوختم مگـراوباغمم نه ساخت
بـا همه جانفـشانی ام به من هـرگزوفا نکرد
(فکرت)

 

نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: جمعه 13 اسفند 1389(بازدید ), ׀ موضوع: ׀

شعر : (خلوتگه’ راز)

خلوتگه راز

به هر سو دیده وا کردم ترا    دیدم
به هر نقشی نگاه  کردم  خدا  دیدم
 
سراسر نقش هستی آیۀ  عشقست
که  شاهانرا سرکویش     گدا  دیدم
 
چنان مست و خراب    بادۀ    عشقم
نمیدانی درین    مستی    چها  دیدم
 
به عرشم میبردعشقی  جگرسوزی
چه عشقیست این که خودرامبتلا دیدم
 
درون  سینه ام  خورشید  می تا بد
ازآن روزی که آن حور ی  لقا  دیدم
 
ازآنروزی که توخورشید من گشتی
جهانم روشن از   نورو     صفا  دیدم
 
به ملک دل بیا  خلوتگه    رازست
که  آنجا  طور عشق     آ شنا  دیدم
 
سرا پا یم  همه  دردو   همه  رنجست
دل  پر درد  « فکرت »  بی دوا دیدم
 
                                                                            
                                            18 – 12 - 1384
 
نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: یک شنبه 1 اسفند 1389(5بازدید ), ׀ موضوع: ׀

شعر : ( تنهایی وعشق )

تنهایی وعشق

گفتم که بی پناهم،با یک صدای خسته
گفتی شوم پناهت،با این دل شکسته
گفتم که من غریبم، در روزگار دنیا
گفتی شوم آشنا، تا انتهای رویا
گفتم که بی نصیبم، از خاطرات شیرین
گفتی که قسمتش کن، با آشنای دیرین
گفتم که اشک درد است، بر چهره من آویز
گفتی که اشکهایت، بر شانه های من ریز
گفتم که آتش تن، از سردی گشته خاموش
گفتی که سردی ات را، با جان بگیرم آغوش
گفتم اگر بمیرم، روزی مرا نبینی
گفتی نبینم آن روز، من جای خود ببینی
حالا تو اشک دردی، بر چهره شکسته
نیستی ببینی عشقت، بی همنفس نشسته
من از خدا چه خواستم، جز دست تو بگیرم
حالا تو رفتی و من، در حسرتت بمیرم
(پژمان)
نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: چهار شنبه 27 بهمن 1389(4بازدید ), ׀ موضوع: ׀

سخنان ماندگار

 

  
  • سعی كن همیشه تنها باشی زیرا تنها به دنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی رفت .
  • بگذار عظمت عشق را درك كنی زیرا آنقدر عظیم است كه تو و هستی تو را نابود می كند.
  • بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود كسی باشد زیرا اگر عشق در آن منزل كند به ویرانه هایش هم رحم نخواهد كرد.
  • اما اگر روزی آمد كه عاشق شدی تنها و تنها یك نفر را دوست داشته باش بخواب و بخند و قدم بردار تنها به خاطر او .
  • بگذار عشقی را داشته باشی پاك ، مقدس و آسمانی و مگذار كه یاد ما طمع تلخ این حقیقت ببرد.
  • برگرفته از:وبلاگ دهکده جهانی
  •  

نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: پنج شنبه 21 بهمن 1389(9بازدید ), ׀ موضوع: ׀

شعر : (بیچاره دلم )

بیچاره دلم

 

درگــرفته زغـمت ای بـت من خــانـۀ دل             چـکــنم گـرنـکــنم گـریـه بـه ویـرانۀ دل
داد وفــریـاد دلـم را نشــنیدی تـو چـــرا؟           ســوخت آخــرزغمت ایـن پـرپـروانۀ دل
  آخــرای یــارچه سـازم شده بـیچاره دلـم
   رحــم کــن ای بـت زیــبا شده آواره دلـم
گــرنـباشی بـــبرم هستــیی دنـیا چکــنم              نـکــنم گریــه اگـر در دل شـبها چکـنم
شیشۀ نازک دل ؛سنگ جفای تـوشکست              حال بـا ایـن دل دیـوانـۀ شــیدا چکــن  
آخــرای یارچه سـازم شـده بــیچاره دلم
   رحـم کـن ای بـت زیــبا شــده آواره دلـم
ازســرمــهرووفــا یــاربـکــن چــارۀ دل            ورنــه جــانا بــبرم پــیش خــدا پــارۀ دل
به تـوگویم صــنـما درد دل زارو حـزیـن            تــــودوای دل بــیمارو تـــوهــرکــارۀ دل
    آخـرای یارچـه سـازم شـده بـیچاره دلـم
   رحـم کـن ای بـت زیــبا شـده آواره دلـم
                                                
     فکرت :28/11/1369

 

نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: پنج شنبه 21 بهمن 1389(9بازدید ), ׀ موضوع: ׀

حکایت

طناب یاخدا

کوهنوردی می‌خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد. در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است.
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است را پاره کن!
.... یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.
چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
               برگرفته ازسایت : گلچینی از بهترین مطالب سایتها و گروههای اینترنتی       
 

 

نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: چهار شنبه 20 بهمن 1389(8بازدید ), ׀ موضوع: ׀

شعر : (عشق)

 

نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: دو شنبه 4 بهمن 1389(20بازدید ), ׀ موضوع: ׀

تصویر جالب وزیبا

 

نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: جمعه 1 بهمن 1389(27بازدید ), ׀ موضوع: ׀

حکایت (خود بینی)

 خود بینی

کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم .
بنابراین دست به دعا شدند و برای این که ببینند دعای کدا م بهتر مستجاب می شود به گوشه ای از جزیره رفتند.
نخست، از خدا غذا خواستند . فردا مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد . اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.
هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.
مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه آسا، تمام چیزها ییکه خواسته بود به او رسید. مرد دوم هنوز هیچ نداشت.
دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او همسرش را با خود ببر د . فردا کشتی ای آمد و درسمت او لنگر انداخت، مرد خواست به همراه همسرش از جزیر ه برود و مرد دوم را همانجا رها کند .
پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد، چرا که درخواستهای او پاسخ داده نشد، پس همینجا بماند بهتر است.
زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟
پاسخ داد : این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام.
درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد.
ندا، مرد را سرزنش کر د : اشتباه می کنی . زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید.
مرد با حیرت پرسید: از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟
 

ندا آمد: او از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم

همه چیزداره داستان کوتاه جوک عکس مطالب جالب
نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: دو شنبه 27 دی 1389(25بازدید ), ׀ موضوع: ׀

تصویر جالب

 

نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: سه شنبه 25 دی 1389(27بازدید ), ׀ موضوع: ׀

شعر : (جدایی )

 

نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: سه شنبه 25 دی 1389(48بازدید ), ׀ موضوع: ׀

حکایت : ( چشمانم)

چشمانم

 


 یک دختر و پسر خيلي همديگر را دوست داشتن اما دختر کور بود، دختر به پسر گفت اگر يک روزي چشمانم خوب شود قول ميدهم تا آخر عمر کنارت بمانم . بالاخره يکي پيدا ميشه و چشمانش رابه دختر اهدا ميکنه وقتي دختر نگاه ميکنه ميبينه پسرهم کوراست و دختر به پسر ميگه برو نمي خواهم هيچ وقت ببينمت... پسر در حالي که  ميرفت گفت: مراقب چشمانم باش...!

نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: دو شنبه 17 دی 1389(18بازدید ), ׀ موضوع: ׀

شعر : (می رقصد)

می رقصد

 

زدور چـشم مسـتـت عـاقـل ودیـوانـه می رقصد
به دامت مرغ دل را بین چنین بیدانه می رقصد
چـودیدم ای بت زیبـا دوچشمت را ،به دل گـفتم
خـدا را وه کـه گـویی باده در پیـمانه می رقصد
اگـر یکـسـو نمـایی پـرده ازرخ ای بهـشـتی رو
زنــور بی مثا لـش کعـبـه وبتـخا نـه مـی رقصد
کجـا مهرت زدل بیرون رود گرخاک گردم من
بـیا بنگـر کـه مـرغ جان من مستانه می رقصد
شـد م« فکرت» ا سـیر زلف پیچان پری رویی
زبس مـستـم به پای جان من زولانه می رقصد
کابل – 7 /جوزا/1343
 
نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: 1 دی 1389(27بازدید ), ׀ موضوع: ׀

تصویر جالب

 

 

نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: 29 آذر 1389(30بازدید ), ׀ موضوع: ׀

حکایت ( تنها راه نجات )

تنها راه نجات   

 

مردي در جهنم بود كه فرشته اي براي كمك به او آمد و گفت: من تو را نجات مي دهم براي اينكه تو روزي كاري نيك انجام داده اي. فكر كن ببين آن را به خاطر مي آوري يا نه؟ او فكر كرد و به يادش آمد كه روزي در راهي كه مي رفت عنكبوتي را ديد اما براي آنكه او را له نكند راهش را كج كرد و از سمت ديگري عبور كرد. فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنكبوتي پايين آمد و فرشته گفت تار عنكبوت را بگير و بالا برو تا به بهشت بروي. مرد تار عنكبوت را گرفت و در همين هنگام جهنميان ديگرهم كه فرصتي براي نجات خود يافتند به سمت تار عنكبوت دست دراز كردن تا بالا بروند، اما مرد دست آنها را پس زد تا مبادا تار عنكبوت پاره شود و خود بيفتد كه ناگهان تار عنكبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم پرتاب شد فرشته با ناراحتي گفت: تو تنها راه نجاتي را كه داشتي با فكر كردن به خود و فراموش كردن ديگران از دست دادي. ديگر راه نجاتي براي تو نيست و بعد فرشته ناپديد شد....!

نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: 27 آذر 1389(34بازدید ), ׀ موضوع: ׀

شعر (قمار عشق)

قمار عشق

              

                پــرتـوی حـسـن تـوبا شـد زرنگـار زنـده گی             

               ای چــراغ روشــن شــبـهـای تـار زنـده گی

               بــوسـتان دل خـزان بـد بی رخـت ای نازنین

             چــون بـه قـلـبــم آمـدی آمــد بـهـار زنـده گی 


ادامه مطلب
نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: 26 آذر 1389(35بازدید ), ׀ موضوع: ׀

سخنان ماندگار

 

-         سخن گفتن يک نوع احتياج است ولي گوش دادن هنر .
                                                                                                              گوته
-         دهان زشتگوي را بايد با خاموشي وقار بست .
                                                                                      فرانسيس بيکن
-         انديشمندان را شايد بتوان ناديده گرفت و يا بزور خفه شان نمود ! اما تاريخ ، گواه هزاران سال فرياد رساي آنان بوده و هست .
                                                                                        ارد بزرگ
-         دشمنانت را خوب گوش بسپار که هيچکس بهتر از آنها عيبهاي تو را گوشزد نميکنند .
                                      بنيامين فرانکلين
-          هر بدي ميتواني به دشمن نرسان که ممکن است روزي دوستت گردد و هر سري داري با دوستت در ميان نگذار که ممکن است روزي دشمنت گردد .
                              سعدي
-         هر که از سرنوشت ديگران پند نگيرد ديگران از سرنوشتش پند خواهند گرفت .
                               بزرگمهر

                                                                                                                 برگرفته ازسایت هشت

نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: 19 آذر 1389(34بازدید ), ׀ موضوع: ׀

شعر :(غم د ل)

 

 غم دل

    

                        منم مجنون سرگردان،تویی لیلا تویی جــانم

                        تومحبــوبم،تومقصــودم،تومعــبودم توایـمانم
 
                        تویی دریای توفــانی،منم کشتــیی بی لنـگر

                        نجــاتــم ده،حیــاتم ده؛ازیــن گرداب وتوفــانم


ادامه مطلب
نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: 18 آذر 1389(41بازدید ), ׀ موضوع: ׀

شعر : ملک عشق

 ملک عشق

مـن از ملک عـشقـم تویار از کجایی 
  کـه هــردم زنــد سـر زتــو بیو فایی 

  بـه زنجیـر زلفـت اسیـر م تـو کـردی   

  ازیــن پــس نــدارم تـــوان  جـدا یی 

   بـه نـازو بــه عشـوه دلـم را ربــودی   

چـه افسون تـوداری دریـن دلـربایی 

من حیران حسنت توخاموش و غمگین  

  مــراکــشــتـه جانــا چـنـین بیصدایی 

     تـواز مــهربــانی بـخـوانــم بـه سـویت        

 که کاهم به راهت تو چون کهـربایی 

   شراب نــگــاهــت خـــرابــم نــمــوده      

زچــشـمـــان جــادو نــــدارم رهایی 

 غــم و درد « فــکــرت » دوای نــدارد 

      ز دســتـت بــمـیــرد ازیـــن بـی دوایـی   


                    کابل:  3-12-1369       


ادامه مطلب
نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: 12 آذر 1389(47بازدید ), ׀ موضوع: ׀

شعر

زنده گی  

           ای عـــزیـــزم ای امــیـــد جــاودان زنده گی

 جــاودان با شـی ؛ تـوای آرام جـان زنده گی

 

تـازه وتـرشـد زحســنت خـاره زار ایــن دلــم
زانکـه هـســتی ای نـگارم باغـبان زنـده گی

ادامه مطلب
نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: 6 آذر 1389(41بازدید ), ׀ موضوع: ׀

داستان

گرسنه هــــا

 

استاد محمد یوسف کهــــزاد
 دختری هستم هفده ساله، لاغر اندام ونسبتا ً قدبلند. ازقیافه ام معلوم میشود که برای زشت بودن تولد نشده ام . باوجویدکه در آغوش فقر متولد شده ام، هنوز یک دختر زیبا هستم وهمه طراوت ها ولطف سن وسال خود را، با همه محرومیت ها حفظ کرده ام. متعلم صنف یازدۀ لیسۀ زرغونه هستم وتنها با مادرم دریک اپارتمان یکه، در جوارباغ زنانۀ کارتۀ پروان، زندگی میکنم . پدرم که کارمند یکی از بانک های شخصی بود، سال گذشته دراثر یک تصادم ترافیکی، درناحیۀ قلعۀ زمانخان، دنیای فانی را وداع گفت. مادرم بحیث معلم زبان فارسی، دریکی از مکاتب متوسطه ، مدت ده سال صادقانه خدمت کرد، ولی در اثرحسادت ها وتعصبات شخصی که، دربین یکتعداد معلمین وادارۀ مکتب وجودداشت، دستش ازکار گرفته شد. فعلا ً با معاش تقاعدی پدرم، زندگی بخور ونمیری راپیش می بریم .
با دریغ فراوان، من در زمانی تولد شدم که کابل با زشت ترین چهرۀخود، جشن تولدی مرا تبریک گفت وسال هاست که لاشۀ گندیدۀ جنگ را بدوش میکشد.

ادامه مطلب
نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: 6 آذر 1389(43بازدید ), ׀ موضوع: ׀

داستان

نظم

چارلی چاپلین
برگردان: احمد شاملو
هنگامی که افسر جوان در راس جوخۀ اعدام قرار می‌گرفت، تنها سپیده‌دم بود- سپیده‌دم پیام‌آور مرگ- که در سکوت حیاط کوچک این زندان اسپانیایی جنبشی داشت.
     تشریفات مقدماتی انجام شده بود.
     افراد مقامات رسمی نیز دستۀ کوچکی تشکیل داده بودند که برای حضور در مراسم اعدام ایستاده بود.

ادامه مطلب
نویسنده: فضل حق فکرت ׀ تاریخ: 5 آذر 1389(43بازدید ), ׀ موضوع: ׀

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید! در این وبلاگ - اشعار.داستان ها.طرح های ادبی خودم وهم چنان گزیده اشعار.داستان ها.طنزها.طرح های ادبی وسایرگزیده های ادبی وهنری دیگران به نشر می رسد.


لینک دوستان

لینکهای روزانه

جستجوی مطالب

طراح قالب

CopyRight| 2009 , f.fekrat.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.COM